در شگفتم از آن که نوميد است و آمرزش خواستن تواند . [نهج البلاغه]


قربون چشمات برم چقدر برا من اشک ريختي؟ چقدر برا من گريه کردي؟


چقدر فضا ها برا من درست کردي من بيام؟ چقدر دنبالم فرستادي؟


چقدر حرف از خوبي هاي خودت زدي تا من بيام !


آقا جون! من اومدم. لابلاي اين خوبات نشستم. جوري من را تحويل بگير آبروم نره. کم کم با تو انس بگيرم بيام بالا. يا بن الحسن من اومدم.


اي از مادر مهربانتر!


فرزند گنهکار تو اومده. هديه برات آورده. مي خواد دست تو را ببوسه. مي خواد با تو آشتي بکنه.


يه جوري آقا جون تحويلمون بگير کسي نفهمه ما بد بوديم.


يا صاحب الزمان!


پ.ن:


اين هم يکي ديگه از درد دل هاي زنده ياد حاج آقا ابو القاسمي که فکر کنم حرف دل خيلي از ماست.


براي دانلود کليپ صوتي اين متن روي لينک زير کليک راست کنيد و گزينه ي save target as را انتخاب کنيد.


http://data.roozevasl.com/aftab/sound/clipa1.wma



::: جمعه 25/5/1387 ::: ساعت 11:10 صبح ::: نظرات شما: نظر


ما يه لبخند حسيني نياز داريم يا صاحب الزمان!


ما که هيچي نديديم، ميريم و مياييم در و ديوار مي بينيم؛


آقا تا کي؟ به کي اين غم و غصه رو بگيم؟


يه جاهايي ما را راه بده . يه شيريني هايي را به ما بچشون؛ اگه کل عالم ما را مسخره بکنند بازم ما در خونه ات بمونيم و بگيم ما چشيديم ، شما نچشيديد.


هر چند يه چيزايي به ما چشيدي که هر جمعه شب آواره ي مجالس تو ميشيم. هر چند ما را در به در خودت کردي.


اما آقا قرار شد يه حساب ديگه روي ما بکشي! قرار شد ماه رمضان که اومد خدا ما را باغ هاي جديدي نشون بده؛ اون چيزايي رو که نديديم تا به حال.


تو برامون واسطه شو! چقدر ما تو را دوست داشته باشيم؟


انقدر دوست داشته باشيم که برات بميريم خوبه؟


تو بگو ! ما برات مي ميريم. ما آماده ايم. ما برا مردن آماده ايم.


راستش را بخواهي آقا جون! نمي دونيم بايد چي کار بکنيم! بلد نيستيم. غفلت هاي دور و برمون هم انقدر زياده که تا بخواهيم چشممون را باز بکنيم باختيم.


يا صاحب الزمان! آقا جان!


بيا که وقت تو بسيار و وقت ما تنگ است.


معلوم نيست تا کي زنده ايم.


آقا جان! جون عمه جانت زينب بيا ! جون عمه جانت زينب نگامون کن!


پ.ن:


متني که خوانديد متعلّق به زنده ياد حاج آقا ابو القاسمي هست که معرف حضور همه ي شما هستند.


براي دانلود کليپ صوتي اين متن روي لينک زير کليک راست کنيد و گزينه ي save target as را انتخاب کنيد.


http://data.roozevasl.com/heyat/sound/clip2a.wma


 



::: چهارشنبه 23/5/1387 ::: ساعت 7:10 عصر ::: نظرات شما: نظر

ساعت دوازده شب بود.


پسر در خواب ناز بود که دوستش بهش تک زنگ زد.


بلند شد آبي به صورتش زد و رفت جلوي در.


مادر: اين وقت شب کجا داري ميري عزيزم؟


پسر: زود ميام مامان. دو دقيقه ديگه بر مي گردم. دوستم اومده دنبالم کارم داره.


مادر: عزيزم با اين پسره نگرد. اون چهار پنج سال از تو بزرگتره. اخلاق و رفتارش به تو نميخوره.


پسر: مامان تو رو خدا دوباره شروع نکن! زود برمي گردم. قول ميدم نيم ساعت ديگه توي رختخوابم باشم.


نيم ساعت شد يک ساعت و پسر نيومد. مادر داشت از نگراني دق مي کرد. دلشوره ي عجيبي داشت. ساعت يک نيمه شب بود.


هيچ کس خبر از دل پر درد مادر نداشت. جگر گوشه اي که با خون دل بزرگ کرده بود به خاطر عشق سرعت پر پر شد.


فرداي اون شب، جنازه ي بي جان و تکه تکه شده ي پسر بر روي دست ها تشييع شد. هجده سال بيشتر نداشت.


با دوستش که اومده بود دنبالش ساعت دوازده شب رفتند ماشين سواري. هر دو تا عشق سرعت بودند.


رفتند که نيم ساعتي توي خيابون هاي خلوت شهر صفا کنند ولي با سرعت دويست تا به درختي برخورد کردند و ...


ساعت دوازده شب از رختخوابش بلند شد و رفت تا کمتر از پانزده دقيقه بعدش در رختخواب ابديش بخوابه.


( اين جريان همين پريشب در همسايگي مون اتفاق افتاد. )



::: دوشنبه 21/5/1387 ::: ساعت 9:28 عصر ::: نظرات شما: نظر

 


اعياد شعبانيه را به تمام مسلمانان جهان و به ويژه به خوانندگان محترم وبلاگم تبريک مي گويم و اميدورام بهترين خير و برکات در اين ماه عزيز نصيبتان گردد.


درباره زيارت عاشورا براي خيلي ها سؤال پيش اومده که اين زيارت از طرف چه کسي صادر شده؟ کدام يک از معصومين اين زيارت را خوانده و از او دست به دست به ما رسيده؟


در جواب بايد گفت که زيارت عاشورا از جانب معصومين عليهم السلام خوانده نشده بلکه اين زيارت، حديث قدسي است که اولين بار توسط جبرئيل از جانب خداوند متعال بر امام حسين عليه السلام خوانده شده است.


« السلام عليک يا أبا عبد الله »


هنگامي که امام حسين عليه السلام به دنيا آمدند، پيامبر اکرم صلي الله عليه و آله و سلّم ايشان را در آغوش گرفتند و فرموند: « السلام عليک عزيز علي يا أبا عبد الله »


« أبا عبد الله » را پيامبر اکرم صلوات الله عليه و آله و سلّم به امام حسين عليه السلام نسبت داد. در اينجا « پدر » يعني « مربّي ـ تربيت کننده ».


کلمه « سلام » يکي از نام هاي خداوند است. در کلمه « سلام » هم آرزو است هم دعا.


« سلام » به معني آرامش و امنيت است. وقتي به کسي سلام مي کنيم يعني به آن شخص مي گوييم تو از طرف من در امن و آسايش هستي و از جانب من ضرري به تو نمي رسد.


وقتي ما در زيارت عاشورا به امام حسين عليه السلام، سلام مي کنيم در واقع مي گوييم که اي امام عزيز تو از طرف من در آسايش و امنيت هستي و از من ضرري به شما نمي رسد.


آرامش و آسايش امام در صورتي است که ما راه و هدفش را ادامه دهيم و از گناه و معصيت دوري کنيم. بنابر اين اولين شرط درک امام حسين عليه السلام و ادامه دادن راه ايشان، دوري جستن از گناه و معصيت است.


اگر قرار باشد براي ميلاد ايشان يک روز شادي کنيم و براي شهادت جانسوزشان دو ماه عزاداري کنيم ولي غرق گناه و معصيت باشيم و فقط به گريه و زاري براي ايشان اکتفا کنيم ولي به واجبات و محرّمات دينمان توجهي نکنيم، هرگز نمي توانيم ادعاي شيعه بودن داشته باشيم.


پ.ن:


توفيقي نصيبم شد و چند روزي مهمان امام رضا عليه السلام بودم. دعا گوي همه ي دوستان در حرم رضوي بودم.


السلام عليک يا علي بن موسي الرضا



::: دوشنبه 14/5/1387 ::: ساعت 6:28 عصر ::: نظرات شما: نظر

 امروز داشتم طبق معمول يکي ديگه از جلسات درس لمعه را گوش مي دادم.( آخه به صورت غير حضوري با سي دي آموزشي ميخونمش )


بحث رسيد به نمازهاي نافله. ناخودآگاه خاطره ي زمستان 83 برام زنده شد.


با اجازه خانواده به همراه دوستم و خانواده اش که مستأجرمون بودند راهي مشهد مقدس شديم. خانواده بسيار ساده و متديّني بودند. مدتي هم باهاشون زندگي کرده بودم و اونها من را عضوي از خانواده شون مي دونستند. من، دوستم طاهره سادات ( که از خواهر هم بهم نزديکتره )، خواهرش و پدرش و مادرش رفتيم تهران و از اونجا سوار قطار شديم. اواسط راه قطار براي نماز مغرب و عشاء در يکي از ايستگاه ها ايستاد. قبل از اينکه پياده بشيم طاهره سادات گفت: حواستون باشه. اينجا مثل اتوبوس نيست که اگه جا موندي صدات کنند و برات معطل بشوند. اگه جا بمونيم بيچاره شديم. بايد نمازمون را بخونيم و سريع برگرديم به قطار.


مسير طولاني را بايد طي مي کرديم تا به زيرگذري که کلي پله ميخورد برسيم و بعد از اون از کلي پله ديگه بالا بريم و باز يه مسير طولاني ديگه را طي کنيم تا برسيم به نمازخونه. پدر و مادر طاهره سادات پير بودند و واقعا سختشون بود اون مسير را طي کنند ولي چاره اي نبود. بندگان خدا بدو بدو راه ميومدند که از بقيه جا نمونند.


خلاصه نماز را به سرعت خونديم و اومديم جلوي در آقايون منتظر پدر طاهره سادات شديم. ولي هر چي صبر کرديم نيومد بيرون. طاهره سادات گفت: شايد چون من سفارش کردم زود برگرديم پدرم خودش برگشته به قطار.


برگشتيم به قطار ولي پدرش نيومده بود. سوت قطار به صدا در اومد و مأمور قطار در واگن را بست که ناگهان از پنجره ي قطار ديديم پدر طاهره سادات تازه از نمازخونه بيرون اومد.


طاهر سادات شيشه پنجره را پايين کشيد و فرياد زد. بابا بدو! قطار داره حرکت مي کنه.


ولي امکان نداشت پدر طاهره سادات با اون درد پايي که داشت بتونه بدوه و به قطار برسه.


دويديم سمت در قطار و به مأمور قطار التماس کرديم در را باز کنه. گفت: نميشه. قطار تا چند دقيقه ديگه حرکت ميکنه.


ادامه مطلب...

::: جمعه 28/4/1387 ::: ساعت 2:36 عصر ::: نظرات شما: نظر